می نویسـم كه گریه نكنم ،
اما افســـوس !
كنار هر واژه اســـیر
قطــره اشكیست
كه با چشمهایم آشنایی دیرینه دارند !
من در قطره ي اشكي
از چشمت افتادم
كه از عشق دلبري نو مي گريست !
خدایا کجا دنبالش بگردم؟
می نویسـم كه گریه نكنم ،
اما افســـوس !
كنار هر واژه اســـیر
قطــره اشكیست
كه با چشمهایم آشنایی دیرینه دارند !
من در قطره ي اشكي
از چشمت افتادم
كه از عشق دلبري نو مي گريست !
غربت من هر چي که هست از با تو بودن بهتره
آخر خط زندگي اين نفساي آخره
وقتي دارم با هر نفس از اين زمونه سير مي شم
وقتي با يه زخم زبون از اين و اون دلگير ميشم
اين آخر راهه ديگه بايد که تنها بميرم
تنها تو اوج بي کسي تو غربت آروم بگيرم
بايد برم بايد برم بايد که بي تو بپرم
آخ که چه سنگين مي زنه اين نفساي آخرم
سکوت من نشونه ي رضايتم نيست ميدوني
گلايه هامو ميتوني از توي چشمام بخوني
بگو آخه جرمم چيه که بايد اينجور بسوزم
هيچي نگم داد نزنم لبامو روهم بدوزم
در به در غزل فروش منم که گيتار ميزنم
با هرنگاه به عکست انگار من خودمو دار مي زنم
نفرين به عشق به عاشقي نفرين به بخت و سر نوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرين به من نفرين به تو نفرين به عشق من و تو
به ساده بودن من و به اون دل سياه تو
نفرين به عشق به عاشقي نفرين به بخت و سر نوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرين به من نفرين به تو نفرين به عشق من و تو
به ساده بودن من و به اون دل سياه تو
حلقه
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است
با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفش آبی!
با توام ای شور، ای دلشورهی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمیدانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!
میان آنان که برای دعای باران راهی تپه ها می شوند.....
تنها آنان که با خود چترمی برند.........
به کار خود ایمان دارند...!

قطار میرود...
تو میروی...
تمام ایستگاه میرود...
و من
چقدر سادهام كه سالهای سال
در انتظار تو...
كنار این قطار رفته ایستادهام...
و همچنان به نردههای ایستگاه رفته تكیه دادهام...!
من در هیجان بی انتهای یک خواب بودم
سایه ای لغزید
چهره ای پیدا شد
مرگ را میشد دید
چهره اش پیدا بود
نور را جستجو می کردم
غافل از تاریکی خواب
صورتش را دیدم
وه چه زیبا لحظه ای بود آن دم
در سکوت تلخ اتاق
نور را میشد دید
مادرم را دیدم
روی دستانش نور
چهره اش غرق دعا
با دو دستش تسبیح نور را می چرخاند
خواهرم کنج اتاق زیر لب
با خدا گفتگو ها می کرد
من شتابان پی نور
ثانیه ها از پی من
نور گاهگاهی چشمکی میزد
راه را گم کردم
باز در تاریکی محض
نور را جستجو می کردم
مادرم را دیدم
چهره اش خندان بود
عاقبت من نور را گم کردم
ری ! آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست ....
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
ای کاش که می گویم...
می بینم ترا در آه هایم
دنیا را بی تو گشتم در اندیشه ام تو
همچون ستاره ای کم سو
بدور ماه یکتا و پر سو
برگشتم خانه که غنیمتی ست
همانجا که نگاهت جاماند آنشب
زمانی که به من لبخند میزدی
و من مبهوت از آرامش ات
که کودکی از زدن کبوتری
پشیمان می گشت و می خندید
نیستی...
خانه خالی کبوتران غرقه در خون
از خود می پرسم من چرا
لبخندت را قاب نگرفتم؟
تا به کودک شرور معصومیت بخشم
تا به ایکاش هایم آرامش...
چرا..؟
تازگيها بهت خالي چشمانم را از امتداد نگاه آيينه مي دزدم
كسي آنجاست كه آشناي من نيست...
در تلفيق وضوح و ا بهام
اين روزها انگار،
من بعد مبهم ماجرايم !...

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد.............

برایم گریه کن امشب که تنها امشبم با تو
برایم گریه کن فردا بجز یادی نخواهد بود
بر رویم بوسه زن امشب که تنها امشبم باتو
بجز از امشبم اینجا شبی دیگر نخواهم بود
نمیخواهم که بر گورم لب مهرو وفا سایی
ویا بی من نمیخواهم که بی یار دگر مانی
آری شکسته بود...
گلهای باغچۀ دل همه یک یک شکسته بود
آن لانه های زرین بلبل شکسته بود
در نیمه های آن شب یغمای زوزه کش
در دخمه های تار دگرگون داستان
در پهنۀ سکوت
درکوچه های نمزدۀ رو به قبرها
از آن گلوی غمزده آوا شکسته بود
آری جهان همه یکسر شکسته بود
درهم شکسته بود
یکدم شکسته بود
......
ای همنفس بیا
ای همصدای دل
ای همنوای من
تا در کنار یاد تو یکدم نشسته ام
تا در عمیق جلوۀ افکار روشنت
پرواز کرده ام
اکنون حیات داده به من نغمه های تو
با من بمان رفیق
او من نبود ، اما من او بودم ، او من نبود که بی جهت از جهان ... گریزش باشد ، و تو هم می دانستی که دیگر کسی از خواب رنگین کمان به خانه ما باز نمی آید و ما ، هی دفاتر یادها را در باد ورق می زدیم و تو خیس گفتگو بودی و من تشنه یک ترانه برای دختری مظنون ! شاید که آب استخاره ی رازی نگفته باشد ، اما مهم نیست ...

ايد امشب بروم
من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم....
هيچ کس زاغچه اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت...
بايد امشب بروم.
بايد امشب چمداني را که
به اندازه ي پيراهن من جا دارد بردارم
و به سمتي بروم
که درختان حماسي پيداست
رو به ان وسعت بي واژه که همواره مرا مي خواند
يک نفر باز صدا زد: سهراب
کفشهايم کو ؟
دوست دارم دفتر دل را بسوزانم و از خاکسترش شقایق خونین
برویانم ،آتگاه راز دوری خود را با شقایق در میان گذارم . آری
می خواهم با شقایق هم ناله شوم آن هم در یک غروب غم انگیز
می خواهم با تو ای بهتر از جانم هم ناله شوم آیا می پذیری یا مرا
در بیابان چون کبوتری پر وبال شکسته رها می کنی ؟ دوست دارم
بخت من مانند نرگس های خندان سفید باشد اما دست سیاهی فلک
بر شانه هایم مثال عزا شده است ...
دوست دارم مهتاب باشم و به زیارت ستارگان آسمان بروم ...
اما ...
اما افسوس که سیاهی شبانگاه را تا همیشه ی ابدی در وجود
خویش احساس می کنم ...
و من الان اینجا
هستم
و می نویسم .. پس هستم ..
الان ساعت۱۵.۴۰ دقیقه روذ سه شنبه ۱۴ فروردین است
خداوند شب بیدارست و شب بیداران را دوست دارد
" قل یا ایها المزمل , قم اللیل الا قلیلا ....
گربه های خیابان , گاهی جیغ میکشند
احتمالا عده زیادست و غذا کم
لیوان آب جوش با چای پاکتی غرق در آن روی میز
صدای موسیقی ملایمی می آید
و بخاری هم روشن است
بیدارم در عمق شب
مابین تاریکی و طلوع
و چه لذتی دارد در این بین , حس کنی خدا اینجاست ...
قصه عشق من و تو قصه درد و جدایی است


باران نمي شوم
که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد
تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم.
ابر مي شوم
که از نگراني يک روز باراني
هر لحظه پنجره را بگشايي
و مرا در آسمان نگاه کني...
عاشقانه ترین نگاهم راروی قایقی از باد نشاندم
وپارو زنان سوی تو فرستادم
وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و..... قایقم غرق شد
سلام
ای رهگذر
با نگاه بی انتهایت
به عمق تک تک حروف و
واژه هایم بنگر و
آرام آرام
مرا همراه با این صفحه ورق بزن...
و بعد به رسم روزگار مراو
عمق نو شته هایم را
به دست فراموشی بسپار...
°°°°°°°°°°°°|/
°°°°°°°°°°°°|_/
°°°°°°°°°°°°|__/
°°°°°°°°°°°°|___/
°°°°°°°°°°°°|____/°
°°°°°°°°°°°°|_____/°
°°°°°°°°°°°°|______/°
°°°°°°______|_______________
~~~~/____________________\~~~~
,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸.....
روز اول پيش خود گفتم:
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم:
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت،اما
بر سر پيمان خود بودم!
ظلمت زندان مرا مي كشت
باز زندان بان خود بودم!
شرمگين مي خواندمش بر خويش
از چه رو بيهوده گرياني؟
در ميان گريه مي ناليد:
دوستش دارم،نمي داني!
روزها رفتند و من ديگر،خود نمي دانم كدامينم!؟
آن من سر سخت مغرورم يا من مغلوب ديرينم!؟
بگذرم گر از سر پيمان
مي كشد اين غم دگر بارم
مي نشينم شايد او آيد
عاقبت روزي به ديدارم!

نمیگویی ولی از چشم گویای تو میخوانم
نمیخواهی شوم آگه ولی راز تو میدانم
تودیگر نیستی آرام جان بیقرار من
نمیسوزد دلت را ذره ای دیگر شرار من
وجودی چون گل خامی بگو با من شرارت کو
سراپا همچو پاییزی نسیم نوبهارت کو
نمیخوانم ز چشمانت دگر آن شور و مستی را
نمیخواند لبت در گوش من افسون هستی را
چرا دیگر نمیریزی به پاس الفت دیرین
به مینای لبان من شراب بوسه شیرین
نمیتابی دگر چون شمع روشن بر شب تارم
نمیبینی نمیدانی من دیوانه بیدارم
نوایم بر نمیخیزد بسان چنگ خاموشم
گلی پژمرده بر شاخم چو از خاطر فراموشم
بگو با من اگر یاد آورم آن آشنایی را
چسان باور کنم ای نازنین من جدایی را